تبليغاتX
سینا و فوتبال

سینا و فوتبال

بررسی بازی‌های فوتبال

پس از آن که مسؤولان رئال مادرید با بی‌مهری با امیلیو بوتراگئونو برخورد کردند، در مورد عملکرد باشگاه دچار تردید شدم. اما رفتار ناجوانمردانه آنها با فرناندو هیرو، فرناندو مورینتس و ایوان هلگرا تردیدهایم را از بین برد. فصل گذشته هم که فابیو کاپلو را از کار بر کنار کردند. من طرفدار فوتبال زیبا هستم، اما زیبایی فوتبال فقط به حمله کردن نیست، باید از فکر استفاده کرد و دون‌فابیو یک شطرنج‌باز بود. با توجه به این شرایط از طریق این سایت رسما اعلام می‌کنم در اعتراض به عملکرد و سیاست‌های باشگاه با احترام به کاسیاس و رائول دیگر طرفدار رئال مادرید نیستم.

مریض نیستم که انگ سلطنت‌طلبی را برای چنین تیمی تحمل کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 12:26  توسط سينا انصاری  | 

پس از آن که مطلب پیشین را نوشتم، دو نامه ارزشمند دریافت کردم. یکی از خواهر بسیار عزیزم، پریسا و دیگری از خانم ویدا مشایخی، نویسنده بزرگوار کتاب آذر و امجدیه. پریسا مصاحبه سال گذشته منیژه شکوهی با خانم مشایخی را برایم فرستاده بود که با اجازه خانم مشایخی بخش‌هایی از آن را که مربوط به کتاب است، در اینجا می‌آورم.

ویدا مشایخی مانند قهرمان داستان دختری بوده است که به تماشای مسابقات فوتبال علاقه داشته و هم‌بازی فوتبال برادرانش بوده است. مسابقات را دنبال می‌کرد و مجله کیهان ورزشی می‌خرید. خانم مشایخی حس هیجان بازی را در ورزشگاه امجدیه و در بازی‌های ایران تجربه کرده بود. جالب اینجاست که وی در سالی که امتحان نهایی داشت برای دیدن بازی ایران – اسرائیل با برادرش به ورزشگاه رفته است. همین حضور در ورزشگاه باعث شد که ایشان هیجان و شادی دیدن بازی در ورزشگاه را درک کند؛ تجربه‌ای که امروزه از دختران ایرانی دریغ می‌شود.

ویدا مشایخی انگیزه اصلی خود را از نوشتن کتاب، جریانات مربوط به بازی ایران و استرالیا می‌داند که منجر به صعود ایران به جام جهانی شد. وی می‌گوید پس از بازی «وقتی بازیکنان از استرالیا برمی‌گشتند قرار بود در استادیوم آزادی از آنها تجلیل شود و شنیدم بسیاری از دختران راهی استادیوم آزادی شدند ولی از ورودشان به استادیوم جلوگیری شد و راهشان ندادند. فکر کردم چقدر غم‌انگیز است که جلوی یک چنین شادی ساده‌ای از زن‌ها گرفته شود. از همان روزها به فکر نوشتن داستانی در این رابطه بودم تا سرانجام فرصت پیدا کردم و آذر و امجدیه را نوشتم».

نوشتن و چاپ کتاب کار چندان ساده‌ای نبود. خانم مشایخی کتاب را به خانم طباطبایی داد و وی با همکاری آقای یکرنگیان – مدیر انتشارات خجسته – در جهت حمایت از نویسندگان برنامه‌ای برای چاپ اولین آثار نویسندگان دارند. اما کتاب دو سال در وزارت ارشاد در انتظار مجوز ماند تا آن که با ایراداتی به ناشر عودت داده شد. در آن زمان، ویدا مشایخی قصد داشته تا کتاب را خلاصه‌نویسی و منتشر کند که با توجه به این جریان، بخش‌هایی از کتاب را حذف می‌کند تا امکان چاپ آن فراهم شود. اتفاقی که بالاخره می‌افتد و ما امروز امکان خواندن کتاب را داریم.

اطلاعات مشایخی در مورد وقایع فوتبال موجب شده است که خوانندگان فکر کنند داستان واقعی است. اما هم‌چنان که خود می‌گوید فضای کلی داستان تخیلی است و فقط رویدادهای مرتبط با فوتبال مبتنی بر واقعیت است.

به هر حال، اولین داستان بلند مشایخی کتابی جذاب با ضرباهنگی مناسب از آب در آمده است که همین موضوع انتظارات را افزایش می‌دهد و همه منتظرند تا کارهای بعدی او را ببینند. او توانسته است با ترکیب یک داستان عشقی دوره دبیرستان که معمولا همه به آن دچار می‌شوند با علاقه‌های فوتبالی یک دختر دبیرستانی کشش زیادی در سیر داستان خود به وجود آورد و هم‌چنین حس هم‌ذات‌پنداری خواننده را تحریک کند. خواننده‌ای که نحوه آشنایی با یک ورزشکار محبوب و مهم و چگونگی رفتار او برایش مهم است.

در پایان، از خواهر عزیزم و هم‌چنین ویدا مشایخی تشکر می‌کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 0:55  توسط سينا انصاری  | 

دو سه هفته قبل برای خرید کتاب رفته بودم شهر کتاب. همین طور که کتاب‌ها را تماشا می‌کردم، در میان داستان‌ها یک داستان جلب توجه می‌کرد: «آذر و امجدیه». اولین داستان چاپ شده نویسنده‌اش ویدا مشایخی بود. دلم می‌خواست آن را بخرم، اما چون باید کتابی نفیس برای شخصی می‌گرفتم نشد. خوشبختانه به یمن دوستان خوبم آن را برای جشن تولدم هدیه گرفتم.

داستان را خیلی سریع خواندم. یکی از موضوعات آن عشق تلفنی دختری دبیرستانی با یکی از بازیکنان تیم ملی سال‌های 1342 و 1343 است از تیم شاهین آن زمان است که نویسنده با رندی خاصی اسم او را بوستان می‌گذارد. برای این که دوست ندارم کسی داستان فیلم و کتاب را تعریف کند من هم چیزی در این مورد نمی‌نویسم. اما در این میان نکته‌ای برایم جالب است.

در نگاه سنتی زنان طرفداران زیادی دارند، دوئل مسأله‌ای مردانه است. در اصل زنان مفعول عشق هستند. اما در ورزش عشق از جنس دیگری است. این ورزشکاران مرد هستند که طرفداران زیادی دارند. این زنان هستند که بر سر بکهام باید مبارزه کنند، هم‌چنان که زنان بر سر حمید جاسمیان.

پ. ن. : از همین جا به خانم مشایخی که در اتریش زندگی می‌کنند تبریک می‌گویم. از دوستان نازنین که با حسن سلیقه خود کتاب را هدیه دادند، تشکر می‌کنم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 21:59  توسط سينا انصاری  | 

 

یادم هست زمانی عاشق دختری بودم، از من انتظار داشت در حالی که هرگز خانه نیست، به او زنگ بزنم، با او صحبت کنم و با آن که با من جایی نمی‌آمد با او همه‌جا همراه می‌شدم. آن روز به او گفتم که فاصله خایه‌مالی و عاشقی تنها یک تار مو است. امروز با توجه به نقدهایی که می‌شود می‌گویم فاصله انتقاد و لجن‌مالی یک تار مو است. همان طور که قابل حدس بود به جای آن که فوتبال ایران مورد نقد قرار بگیرد امیر قلعه‌نوعی لجن‌مال شد. بارها گفته‌ام قلعه‌نوعی برای این سِمت بسیار جوان بود. اکنون هم همین را می‌گویم. اما سؤال این است که چرا برانکو یک‌شبه این قدر عزیز می‌شود، در حالی که ایران از کره در پنالتی شکست خورد. دوره قبل هم از چین. بازی‌های دوره قبل هم چندان چنگی به دل نمی‌زد. ایران در این دوره از کره‌ای شکست خورد که در چهار بازی آخر خود گل نخورد؛ سه تا 120 دقیقه و یک 90 دقیقه. آن هم در مقابل ایران، ژاپن و عراق قهرمان! عملکرد قلعه‌نوعی به هیچ وجه قابل دفاع نیست و تذکر امیر حاج‌رضایی هم به‌جا، قلعه‌نوعی باید ادبیات خود را عوض کند. به هر حال، هم‌چنان که در پُست پیشین گفته‌ام مشکلات ساختاری را باید از بُعد کلان بررسی کرد. فکر می‌کنم بعد نباشد به شرایط عراق در راه قهرمانی هم توجه کنیم.

عراق و عربستان و کره در این جام جوان‌گرایی کردند، جالب اینجاست که این تیم‌ها سه مقام اول جام را بدست آوردند. آنچه جوان‌ها داشتند و بزرگان تیم‌های دیگر، از همه مهم‌تر ایران و استرالیا نداشتند انگیزه بود. هر کس «محمود یونس» کاپیتان 28 ساله عراق را می‌دید متوجه می‌شود من چه می‌گویم. در چهره وی انگیزه و تلاش دیده می‌شد. وی این نیرو را به همه تیم خود منتقل می‌کرد. با این کارش روحیه تیمی جدیدی به وجود می‌آورد که باعث می‌شد حرکتی مداوم داشته باشد. شاید بتوان او را با علی دایی در سال‌های جوانی مقایسه کرد که روحیه جنگندگی‌اش تیم را متحول می‌کرد. دایی چند سالی با آن روحیه خداحافظی کرده بود. وقتی به سایپا آمد، با غرور آمد. به همین دلیل در اواسط فصل سایپا از فرم آرمانی خودش خارج شد. ولی در آخر فصل وقتی دایی به خودش آمد تیمش هم روحیه کرد. دایی توانست روحیه جنگندگی را به تیمش بدهد. ویه‌را مربی عراق و محمود یونس با هم این کار را انجام دادند. عربستانِ جوان شده هم چنین وضعیتی داشت. همه قهرمانی متعلق به این دو نیست، نشاط اکرم و الهواری و سایر بازیکنان هم همین نقش را داشتند. آنها آمده بودند تا در قالب یک تیم هر چه دارند در اختیار مردم‌شان و تیم‌شان قرار دادند. اما سوال اینجاست که آیا بازیکنان حرفه‌ای ما چنین قصدی داشتند. بماند، اگر بخواهیم می‌توانیم ساعت‌ها در مورد تفاوت بازی بازیکنان انگلیسی در باشگاه و تیم ملی صحبت کنیم.

بحث پایانی در مورد برنامه آقای فردوسی‌پور که احترام زیادی برایش قائلم، اما فکر می‌کنم که نقد سازنده راه بهتر شدن کار او را فراهم می‌کند. فردوسی‌پور در سال‌های اخیر خود را به عنوان فردی مطلع در فوتبال ما مطرح کرده است و این اتفاق را مدیون مطالعات خود و دانسته‌های زبان انگلیسی است و تفکر منطقی خود است، اما همین حجم اطلاعات باعث شده تا جایگاهش را فراهم کند. فردوسی‌پور مفسر و کارشناس نیست، گزارشگر است. بنابراین نباید در مورد تعویض بازیکنان و اشتباهات مربیان اظهار نظر کند، وی در طول بازی به وفور این کار را انجام می‌دهد. به همین دلیل اکثر بازیکنان و مربیان از دست او شاکی هستند. او به این موضوع توجه نمی‌کند. از طرف دیگر، فردوسی‌پور وارد بازی مضحک تلویزیون ایران شده است که فکر می‌کند حمایت یعنی خایه‌مالی. این درست نیست که ناگهان قلعه‌نوعی را به عنوان متهم به تلویزیون بیاوریم و بکوبیم. این کار نقد نیست، لجن‌مالی است. انتقاد باید پیش‌تر انجام می‌شد. حمایت هم بدین معنی نبود که حتی بازی‌های بد تیم ملی هم مورد تشویق قرار گیرد؛ این خایه‌مالی است.

مواظب تار موها باشیم. در ضمن زمین‌خورده را زمین زدن شرط مروت نیست.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 20:44  توسط سينا انصاری  | 

 

یادم می‌آید از بچگی به فرهنگ‌نامه‌ها علاقه زیادی داشتم. کتاب‌هایی که به سؤالات زیاد آدم‌ها جواب‌هایی کوتاه و نسبتا کارآمد می‌دادند. این موضوع وقتی برایم روشن‌تر شد که در دوره راهنمایی بر روی شاهزاده و گدای مارک تواین پژوهش می‌کردم. وقتی همسایه ما مدخل «مارک تواین» فرهنگ‌نامه آمریکانا را در اختیارم گذاشت، به شدت ذوق‌زده شدم. تعداد زیادی از مدخل‌های فرهنگ‌نامه را درجا مطالعه کردم. خیلی دوست داشتم که خودم یک فرهنگ‌نامه داشته باشمو. خوش‌بختانه کتاب‌خانه‌ها تا حد زیادی این مشکل من را حل کرده بود؛ گرچه حس مالکیت و در دسترس بودن هنوز هم گاهی به سراغم می‌آید.

اولین برخورد من با ویکی‌پدیا به پژوهشم در مورد لودویک ویتگنشتاین برمی‌گردد که زندگی‌اش را از طریق این فرهنگ‌نامه اینترنتی خواندم. تقریبا کامل و بی‌نقص بود. بعدها با کل ایده آن از طریق دوست و استاده بزرگوار - کیبرد آزاد = جادی- آشنا شدم. جادی مرا دعوت کرده است تا در یک بازی اینترنتی ویکی‌پدیای فارسی را بیشتر معرفی کنم. من هم بهتر دیدم که در مورد نوشتار خودم در ویکی‌پدیا توضیح بدهم. می‌خواستم برای بچه‌هایی که با آنها دوست هستم مطلبی در مورد ساموئل اتوئو بنویسم. به سراغ وی‌کی‌پدیا رفتم؛ بخش فارسی نوشته‌ای در این مورد نداشت. بنابراین مطلب بخش انگلیسی آن را با اطلاعات جدیدی که بدست آورده بودم جمع کردم و ساموئل اتوئو در ویکی‌پدیا. حاصل کار شکل ظاهری خوبی نداشت. من هم با دسترسی محدود به اینترنت و ناآشنایی با محیط ویکی نتوانستم شکل آن را درست کنم. اما اکنون که به سراغ این صفحه می‌روید یک صفحه کامل با ظاهری آراسته می‌بینید. دلیلش هم همکاری دوستانی که من نمی‌شناسم برای ساختن محصولی زیباتر است؛ زیرا آنها به کمک فرهنگ‌نامه ویکی‌پدیا (و نه شخص من) آمدند و مشکل آن را حل کردند؛ این یعنی اعجاز همکاری داوطلبانه.

پ. ن. : هر وقت می‌شنوم که می‌گویند اکنون نیازمند یازی سبزتان هستیم، خنده‌ام می‌گیرد. جمله از یک رنگ استفاده کرده است تا حسی در مردم به وجود بیاورد که احتمالا بیشتر به دلیل استعمال معنی پیدا کرده تا تجربه. من هم با انتخاب این عنوان می‌خواستم به خودم و دوستان عزیزم یادآوری کنم مردم از آنچه به بخواهند و به کارشان می‌آید استفاده می‌کنند. اگر در ایران استفاده زیادی از ویکی‌پدیا نمی‌شود دلیل آن را باید در سلیقه جمعیت اینترنتی ایران جستجو کرد و نه در مسائل دیگر.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 20:55  توسط سينا انصاری  | 

 

قصه از آنجا شروع شد که قرار گشت بنده حقیر فارغ‌التحصیل شوم. مهر ماه از پایان‌نامه خودم دفاع کردم. تا اواسط آبان ماه همه امضاها را جمع‌آوری کردم که به عنوان مثال هیچ وقت نفهمیدم چرا باید به دفتر امور شاهد و ایثارگران مراجعه کنم که سه روز مسؤول آن سه روز نبود و ما را علاف خودش کرد. بماند. یک ماه پیش تصمیم گرفتم برای کاری گواهی فراغت از تحصیل را بگیرم. کوبیدم تا دهکده المپیک رفتم (دو ساعت تو راه هستیم)، وقتی رفتم پیش مسؤول مربوط، به من گفت «اصلا پرونده تو نیومده». تعجب کردم، 6 ماه گذشته. به هر حال زنگ زدم دانشکده، مسؤول مربوط گفت که بله ما چند امضا باید می‌گرفتیم و بعد از آن پرونده شما را می‌فرستادیم. الان هم سایت کامپیوتر خراب است، برای همین نمی‌توانیم پرونده را ارسال کنیم! می‌گویم «بابا دمت گرم، 6 ماهه، چطور به بچه‌های دانشجو گیر میدین که سنوات بگیرن؟». خلاصه قول داد که هفته بعدش بفرسته. باز هم هفته بعد قول داد که پرونده شما روی همه آمده، دیکه می‌فرستم. خلاصه پرونده این کم‌ترین 25 تیر وارد دبیرخانه سازمان مرکزی شد. اما اعلام شد که بنده به صندوق رفاه بدهکارم؛ چون دوره لیسانس وام گرفته‌ام که پس نداده‌ام، در حالی که من این جیرینگی پول را داده بودم. خلاصه به من گفتند که باید بروم دهکده المپیک. آنجا که رسیدم دوستان اعلام کردند که باید بروی سازمان مرکزی، در خیابان کریم‌خان. می‌پرسم «مگه دانشگاه منتقل نشده اینجا؟». پاسخ می‌شنوم که برای رفاه حال دانشجویان امور دانشجویی هم‌چنان آنجاست. تازه به آقا برخورد که می‌گویم اگر قصد آزار دانشجو دارید کاملا موفق هستید. وقتی می‌روم امور دانشجویی، دوست عزیز آنجا می‌گویند که باید بروید خواجه نصیر برای تسویه حساب. وقتی توضیح می‌دهم که من تسویه کرده‌ام. طرف خیلی مؤدبانه و البته با منت که چون آدم خوبی است، مؤدب است می‌گوید که به او ربطی ندارد. خوب همه این تسویه‌ها را می‌گیرم، کارهایی که با توجه به ارتباطات فعلی (تلفن، فکس و بانک داده‌های رایانه‌ای) به راحتی قابل انجام بود، باعث شد تا من دوباره به ساختمان مرکزی بروم و از آنجا به دهکده المپیک. در دهکده المپیک هم مشخص شد که تعطیلات دانشگاه از فردا شروع می‌شود و صدور گواهی پایان تحصیلات چهار روز طول می‌کشد، بنابراین باید یک ماه صبر کنم. اما هیچ چیز به اندازه حرف مسؤول دفتر مدیر تحصیلات تکمیلی من را نسوزاند که گفت: «تو که مهر دفاع کردی، چرا تا حالا نیومدی دنبال کار؟».

خوب این موضوع چه ارتباطی به فوتبال کشور ما دارد. لوی اشتروس وقتی دارد در مورد ساختارها صحبت می‌کند به چیزهای تکرارشونده در امور ظاهرا نامربوط اشاره می‌کند. مشکلاتی که در ساختار اداری دانشگاه داریم در امور اداری فوتبال کشور ما هم تکرار می‌شود. همان انتقادناپذیری در مسؤولان دیده می‌شود که در مسؤولان فوتبال و هم‌چنین همان ناکارامدی.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 22:3  توسط سينا انصاری  |