
آخیش راحت شدم. مدتی منتظر بودم تا داربینیان هم سمت سرمربیگری پیکان را از دست بدهد تا اعلام کنم که باثباتترین شرایط مربیگری در لیگ ایران است. بالاخره اوائل هفته این اتفاق افتاد.
از 18 تیم لیگ برتر ایران در طول فصل جاری 12 تیم مربیان خود را عوض کردهاند (یعنی 66 درصد) که شامل این تیمها هستند: شیرینفراز (4 بار) - استقلال تهران - استقلال اهواز - مس کرمان - سپاهان اصفهان - ذوبآهن اصفهان - پگاه گیلان - صنعت نفت - ابومسلم خراسان - راهآهن - پیکان و صباباتری.
تیمهای پرسپولیس - سایپا - ملوان انزلی - پاس - برق شیراز و مقاومت شیراز تغییری در کادر مربیان خود نداشتهاند که جالب اینجاست سایپا و ملوان مربیان شاغل در تیم ملی دارند. پرسپولیس هم با توجه به اختلافات داخلی مدتهاست که نتایج خوبی نمیگیرد.
شرایط بیثبات در سطح مدیریتی کشور هم نتایج وخیمی در پی داشته است. گفته میشود عمر مفید مدیران کشور حدود یک سال است، یعنی هیچ مدیری نمیتواند برای کار خود برنامهریزی کند؛ زیرا میداند که در کمتر از یک سال باید برود.
فرض کنید زنی در خیابان بزند تو گوش مرد جوانی، مرد عصبانی شود و مشغول پرخاش شود، جوان دیگری بیاید بگوید این شخص مادر من است و از او حمایت میکنم، تو حق پرخاش نداری. فرض کنید مادر من در تربیت من اشتباهی میکند که باعث میشود من به تمامی اطرافیان بیحرمتی کنم، دیگران بگویند خوب اشکالی ندارد باید به مادر وقت داد تا بتواند کارش را انجام دهد. فرض کنید رئیسجمهور کشور من هر چه دلش میخواهد میگوید و میکند و من مطمئن هستم که اشتباه میکند، اما دوستانم بگویند چون این شخص رئیسجمهور کشور من است باید از او حمایت کنیم و به او وقت بدهیم.
در تمامی این موارد ما با یک سری انتخاب روبرو هستیم. در مثال اول باید بین ارزشهایی چون عدالت و حق یا وابستگیهای خانوادهای – قبیلهای یکی را انتخاب کنیم. در حالت دوم بین ارتباطات خانوادگی و نفع جمعی یک ارزش را برگزینیم. در مورد بحث ریاستجمهوری هم اظهار نظر نمیکنم! به نظر من در این موارد طرفداری کور یا هدفمند نمیتواند ما را به سرمنزل اصلی علم برساند که همانا نقد منصفانه و عالمانه به قصد ساخت دنیایی بهتر است.
در تیم ملی فوتبال هم همین اتفاق افتاده است، برخی با اتکا به دلایلی از قبیل این که وقت علی دایی کم بوده است یا این که مربی تیم ملی را در هر شرایطی باید حمایت کرد، اعلام میکنند که باید صبر کرد و انتقادها را در آینده انجام داد، در حالی که در حال حاضر تیم ملی بیش از هر چیز به نقد احتیاج دارد، وگرنه علی دایی که تقصیر اصلی را به دوش دفاع تیم ملی انداخته است و کاستیهای تیمش را نادیده گرفته است.
ضعفهای تیم ملی از همان ابتدا و از جایی شروع میشود که با آن مانند تیم باشگاهی برخورد میشود؛ یعنی گمان میرود که تیم ملی باید تعدادی بازیکن را دور هم جمع کند و چند روز با هم تمرین کنند و سپس در یک بازی شرکت کنند. حالا اگر زمان تمرین کم باشد، اعلام میکنند که وقت برای هماهنگی کم بوده است. در همین جا باید اعتراض کرد، ذات فعالیت تیم ملی به شکلی است که مربیان تیم ملی اصلا در فکر زمان تمرین نیستند، بلکه به دنبال گزینههایی میگردند که بتوانند خواستههای آنها را به درستی انجام بدهند. به همین دلیل امه ژاکه به راحتی کانتونا و ژینولا را از تیم خود کنار میگذارد؛ چرا که آنها با تاکتیکهای او هماهنگ نیستند. اگر قرار بود در تمرین هماهنگی بدست آید که وی آنها را با خود میبرد و آن قدر تمرین میکرد تا آنها با تیمش هماهنگ شوند. بنابراین اولین اصل مربیگری تیم ملی درک تفاوت تیم باشگاهی و تیم ملی است، آن هم در شرایطی که مطابق قوانین فیفا باشگاهها مالکان بازیکنان هستند. در نتیجه هر گونه تلاشی برای بدست آوردن هماهنگی در اردوهای بلندمدت ملی راه به ترکستان میبرد. برگزاری اردوی آخر تیم ملی با تعطیل کردن لیگ تنها هدر دادن وقت و تغییر نظام برگزاری لیگ بود، وگرنه کدام مربی میتواند در یک هفته در یک تیم هماهنگی به وجود آورد. از آن مهمتر کِی دوباره اعضای تیم ملی گرد هم میآیند؟ برای بازی بعدی که باز هم زمان کمی در اختیار خواهد بود.
وقتی از علی دایی سؤال شد که چرا این تعداد بازیکن از تیم سایپا انتخاب کرده است، برخلاف پاسخهای پیشینش که میگفت «مگه شما مربی هستید؟» این بار پاسخ داد که چون به نظرش تیم سایپا بهترین تیم دور برگشت است. اول این که مبنای چنین گفتهای اصلا مشخص نیست، چون اگر نتایج را بررسی کنیم ابومسلم و مس کرمان اگر بهتر از سایپا نباشند، از آن هم بدتر نیستند. عجیب این که ابومسلم، مس و صنعت نفت نمایندهای در تیم ملی ندارند. دوم این که مگر قرار است با پنج بازی خوب ناگهان تعدادی بازیکن برای تیم انتخاب شوند. بازیکنان سایپا یک فصل بد بازی کردهاند، حالا چون چند بازی نتیجه گرفتهاند استحقاق حضور در تیم ملی را دارند. به نظر میرسد نگرانی مطبوعات چندان هم بیجهت نباشد، چون ظاهرا علی دایی تعصب زیادی روی تیمش سایپا دارد. از جنبه دیگری مشکل مربی دوشغله را بررسی کنیم. چطور علی دایی غلامنژاد را که تنها مدتی در دفاع راست بازی کرد میبیند، ولی علیرضا محمد راهآهن را نمیبیند. به یک دلیل ساده، چون هر روز غلامنژاد را میبیند، ولی تنها دو یا سه بار در فصل علیرضا محمد را میبیند.
فاجعه مهرهچینی دایی در انتخاب دو مدافع کناری بود. غلامنژاد در سایپا بازیکن مؤثری است که دایی در پستهای مختلف از او استفاده میکند، بطوری که چندین بازی به عنوان مهاجم بازی کرد. غلامنژاد گرچه بازیکن توانمندی است، اما یک دفاع راست تمامعیار نیست، هنوز روی جاگیری دفاعی مشکل دارد، سانترهایش دقت کافی ندارد و کمی سردرگم است. بیگزاده هم که ذاتا یک هافبک شوتزن است، با تدابیر عجیب دایی به دفاع چپ رفت تا فاجعه کامل شود. بازیکنی که در جاگیری دفاعی تمرین نداشته است و استعدادی ندارد چگونه به دفاع چپ برده میشود. نتیجه چنین ترکیبی این که جناجین ما کاملا فلج شده بود. به جرأت میشود عنوان کرد که ارسال از جناحین ما انگشتشمار بود. اگر ملاک دایی برای چنین چینشی آمادگی بازیکنان بود، باید نگران شد؛ چرا که میترسم با توجه به آمادگی نیکبخت، دایی در بازی آینده او را در دروازه قرار دهد. جالب اینجاست که دایی پس از بازی گفته بود که ما با اشتباهات بازیکنان خط دفاعی گل خوردیم، مگر قرار است با چنین ترکیبی اشتباه هم نکنیم؟!
در مورد بازیکنان باید این نکته را خاطرنشان کرد که بازیکنیابی کار و وظیفه کادر فنی است، یعنی وقتی شما در لیگ برتر دفاع چپ ندارید باید به سراغ دسته یک و دو بروید. تجربه ایتالیاییها در پیدا کردن ستارگانی چون آلبرتینی همین موضوع را یادآور است. باید جسارت استفاده از بازیکنان خوب و جوان و گمنام است. فابیو گروسو از هوا نمیآید، انتخاب میشود تا از یک تیم گمنان در تیم ملی بازی کند و با توجه به اعتمادی که میشود در نیمه نهایی جام جهانی گل میزند. به هر حال علاوه بر مشکلات چیدمان بازیکنان ما مشکل کار تیمی داریم بطوری که گلهای ما ربطی به کار تیمی نداشت. گل اول که روی حرکت فوقالعاده نیکبخت بدست آمد که ربطی به کادر فنی نداشت، گل دوم که هدیه دروازهبان تیم حریف به ما بود. این که کجای کار تاکتیکی است باید دوباره بر رویش فکر کرد. اشتباه دیگر کادر فنی در جایی بود که ضعف دفاع و گلر حریف در توپهای بلند در عمق دفاع را دیدند و باز هم اصرار به شیوه «توپ را بده به کریمی تا دریبل کند» روی آوردند. ما دو گل به راحتی با ارسال توپ به وسط دفاع حریف زدیم، اما پس از آن شروع کردیم روی زمین بازی کردن که نه چمنش اجازه پیشروی میداد، نه بازیکنان ما با پاسکاری آشنایی داشتند. اگر مخالف صحبت من هستید دوباره به بازی برگردید و آن شوت رحمتی را به یاد آورید که گلر کویتی به سختی و دوضرب گرفت!
شاهکار دیگر کادر فنی چینش هافبکها بود. اول این که مشخص نیست چرا تیم ما از سیستم 4-2-3-1 استفاده کرد؟ دوم این که استفاده از سه بازیکن پا به توپ که پاسور نیستند چه سودی برای تیم ما داشت؛ کریمی، معدنچی و شجاعی هر سه بازیکنانی هستند که حرکات پا به توپ خوبی دارند اما قدرت پاسوری آنها بسیار کم است، چنین بازیکنانی نمیتوانند تکمهاجم را به خوبی تغذیه کنند و در نتیجه فرصتهای گلزنی از دست میرود. جالب اینجاست که دایی در پشت این سه هافبک از صادقی به عنوان هافبک دفاعی استفاده کرد که نه تنها باعث نشد تا تیم حرکت کند، که خود باعث تسهیل حملات کویتیها از مرکز شد. هنگامی که جباری به ترکیب تیم اضافه شد مشخص گشت که حضور یک پاسور در این سیستم الزامی است. در ضمن خوب است مربیان تیم ملی بدانند که شیوه 4-5-1 کلا یک شیوه دفاعی به حساب میآید و بیشتر برای حفظ نتیجه استفاده میشود. آیا به آنجا رسیدهایم که برابر این کویت بیمهره هم باید به فکر دفاع باشیم؟
اما آخرین مسأله این که من هنوز ارتباطِ نداشتن رئیس فدراسیون و بد بازی کردن تیم ملی را نفهمیدهام، لطفا مرا راهنمایی کنید، گرچه مدتی است پاسخهای اهالی فوتبال مرا به یاد این جوک میاندازد که محمد عزیز تعریف کرد: به فردی گفتند چرا غواصها از پشت در آب میپرند، گفت خوب معلومه، چون اگه از جلو بپرند میافتند تو قایق.
مونتنی معتقد بود فلسفیدن آموختن چگونه مردن است. شاید هیچ فیلسوف دیگری چنین تعریفی را نپذیرد و بر مبنای دیدگاه خود تعریف دیگری از فلسفه ارائه دهد. مسلما با وجود تعاریف مختلف نمیتوان شخصی را فیلسوف و دیگری را نافیلسوف دانست؛ به شرط آن که مجموعه نگاه وی منطقی و همبسته باشد. این تفاوت نگاه میتواند در تمامی حوزههای زندگی ما وجود داشته باشد. به عنوان مثال، جادی عزیز با توجه به نگرش و منطق خود طرفدار نرمافزارهای بازمتن است، چنین نگرشی برخاسته از تعریف وی از زندگی و شناخت حاصل است. در حالی که ممکن است افراد دیگر با نگرشهای متفاوت برخاسته از شناختهای حاصل از نگاه شخصی آنها به زندگی به نتایج دیگری رسیده باشند. اهمیت در آنجاست که هر یک با تعاریف مشخص خود نتایج بدست آمده را طرح کنند تا دیگران بر اساس نگاه آنها برای خود به جمعبندی برسند. وقتی جادی مطلبی در مورد ویروس نداشتن لینوکس نوشت شاهد اظهار نظرهای گوناگونی در مورد مطلب بودیم که در جای خود ارزش زیادی داشت. یکی از مهمترین آنها طبقهبندی افراد به موافقان و مخالفان لینوکس بود که هر یک با توجه به پیشینه خود به موافقت یا مخالفت با لینوکس میپردازند. در اینجا به یاد صحبت استادم فرشاد مومنی افتادم که میگفت در ایران دموکراسی تقلیل یافته است به جدا کردن موافقان و مخالفان در دو قفسه متفاوت. در حالی که در بسیاری موارد شما به دنبال این نیستید که تصمیمی بر مبنای تعداد موافقان و مخالفان بگیرید، بلکه به دنبال مشخص کردن معایب و محاسن یک موضوع هستید. به عنوان مثال، ما در خصوصیسازی به دنبال جذب و دفع آدمها نیستیم، بلکه باید مشخص کنیم خصوصیسازی چه معایب و چه محاسنی دارد. پس از این کار که تمامی جوانب آن مشخص شد میتوان در مورد خصوصیسازی و نحوه خصوصیسازی صحبت کرد. در مورد لینوکس یا هر مسأله دیگری هم همین نکته وجود دارد؛ باید مشخص کرد که به دنبال چه هستیم و با توجه به تعاریفی که ارائه میدهیم نتایج مورد نظر خود را بیان کنیم.
دوست و استاد بزرگ دیگرم – امیر پویان شیوا – هم در صحبتی که با هم داشتیم یکی از نوشتههای خود را شجاعانه نامید، در حالی که من با او موافق نبوده و نیستم. تعریف من و او از شجاعت متفاوت و ناشی از نگرش متفاوت ما به جهان بود. نتیجه آن که در موردی هرگز با هم توافق نداریم و فکر میکنم با توجه به کاری که انجام داده است، نوشتهاش شجاعانه نیست و من آن را متهم میکنم.
اتفاق دیگر اظهار نظرهای گوناگون در مورد انتخابات بود. کمتر کسی در میان مبلغان رأی دادن به هدف نهایی نظامهای حکومتی و انتظارات مردمی از آنها اشاره کرده بود. بیشتر صحبتها حول این موضوع بود که چون میتوان رأی داد باید در انتخابات شرکت کرد یا آن که میان بد و بدتر باید «بد» را انتخاب کرد و دلایلی اینچنینی انگیزه اصلی شرکت در انتخابات مطرح میشد. مثال هیچگاه تمامی جوانب یک موضوع را پوشش نمیدهد، اما میتواند بیانگر جنبههایی از آن باشد. به همین دلیل مثالی در این مورد به نظرم میرسد که به هیچ وجه قصد مقایسه تام دو مقوله را ندارم، بلکه نظرم بیان اهمیت تعیین هدف و نگرش در موضوعات و گفتگو بر اساس آن است. استمناء، رابطه جنسی با روسپیان، رابطه جنسی به عنوان وظیفه زناشویی و رابطه جنسی با معشوق روشهای گوناگون ارضای میل جنسی است. مسلما جایگاه ذهن و لذت در این موارد با یکدیگر متفاوت است و نمیتوان تمامی روشهای ارضا را یکسان فرض کرد. وقتی هدف ارضای میل جنسی و داشتن روانی سالم باشد فرد به سوی غایت ارضای میل جنسی که همانا رابطه جنسی با معشوق میرود که همزمان میل جنسی را به لحاظ جسمی و روانی ارضا میکند و فرد را به اوج لذت میرساند. هنگامی که فرد چنین شرایطی برایش فراهم نمیشود به سوی روابط و شکلهای دیگر ارضا میرود که در نهایت با هدف نهایی متفاوت است و گاه در همین جایگاه باقی میماند. آزادی و دموکراسی واژگانی پراهمیت در هر جامعه هستند که بر مبنای نگرش مردم تحت تأثیر قرار میگیرد. آزادی نهایی امکان انتخاب آگاهانه افراد جامعه بدون ترس و ارعاب بیرونی و ایجاد محدودیت برای دیگران است. اما در جوامعی مانند ایران چنین امکانی وجود ندارد و انتخاب – به دلایل مختلف مانند حضور نیروهای تمامیتخواه و فقدان اطلاعات کافی - مخدوش است؛ در نتیجه انتخاب همراه با ارضای کامل میل آزادی نیست. در اینجا جامعه به سمت شکلهای دیگر ارضای میل به آزادی میرود که با خود پسماندهای ذهنی زیادی خواهد داشت که باید مورد بررسی روانشناسانه و روانکاوانه قرار بگیرد. به عنوان مثال، ادعای والدین در مورد آزادی دادن به فرزندان و رفتاری غیر آن بررسی جالبی در این مورد است. القصه، نکته این که در این مورد هم باید مفهوم آزادی و دموکراسی از نظر افراد مشخص شود و پس از آن بحثی چون شرکت یا تحریم انتخابات با وضوح بیشتر پیگیری شود.
ارائه فوتبال زیبا یا نتیجه گرفتن؛ مسأله این است. متأسفانه چند وقتی است که برخی کارشناسان و فوتبالدوستان چنین تقابلی را مطرح میکنند که در ذات خودش نمیتواند صحیح باشد؛ چرا که فوتبال زیبا و نتیجه گرفتن در تقابل با یکدیگر نیستند. شاید به همین دلیل باشد که برخی مربیان هدف خود جمله کلیشهای «نتیجه گرفتن همراه با فوتبال زیبا» بیان میکنند که خود جای صحبت زیادی دارد. در اینجا پیش از آن که بحث و گفتگو در مورد هر یک از این دو مقوله آغاز شود (و مانند دعوای لینوکس و ویندوزیها دو دسته موافقان و مخالفان تشکیل شود) افراد باید هدف و تعریف خود را از بازی فوتبال ارائه دهند و پس از آن بحث در این مورد آغاز گردد.
برای من فوتبال بازی گروهی است که در آن افراد تلاش میکنند با همکاری یکدیگر و با استفاده از تواناییهای موجود در تیمشان توپ را به دروازه حریف برسانند و با دفاع مناسب از گل خوردن تیمشان پیشگیری کنند. در نتیجه تمامی عناصر فوق در بازی وجود دارد، پاسکاری، گل زدن و گل نخوردن که این مجموعه فوتبال را زیبا میکند. با نبود هر یک از این موارد فوتبال کامل نیست و «زیبایی» خود را از دست میدهد. متأسفانه در بحث اولویتبندیها برنده شدن در اولویت بالاتری قرار میگیرد و همین باعث میشود که دفاع کردن صرف و تلاش برای گل نخوردن بسیار پررنگ شود. از نظر من چنین روشهایی دیگر فوتبال نیست؛ چرا که تلاش برای گل زدن بخشی از فوتبال است که اگر محقق نشود، عملا فوتبال نیست و از شمول فوتبال خارج میشود.
نتیجه فوتبال نوعی تقلیل بازی فوتبال در یک کلیت به تعدادی عدد و رقم است. ممکن است که در تاریخ این نتایج ثبت شود، اما آنچه فوتبالدوستان را ورزشگاهها میبرد بازی فوتبال در مقام یک کل است و چنانچه این کلیت نباشد بازی مخدوش است. ممکن است در مربیگری امروز فوتبال مربیان نگران نتایج تیم خود باشند، اما بردن نمیتواند به معنای حضور مردم در ورزشگاهها باشد؛ حتی مسؤولان رئال مادرید با وجود قهرمانی رئال در «لا لیگا» دون فابیوی کبیر را برکنار کردند، چون مردم معتقد بودند که رئال بازی زیبایی ارائه نمیدهد.
خلاصه این که جامعه امروز ما به فکر کردن نیاز دارد؛ فکر کردن به مفاهیم، به تعاریف و این که خودمان چه میخواهیم. وقتی تعاریف مشخص شد و دیدگاه افراد، آن وقت میشود بحثی منطقی و به دور از احساسات را انتظار کشید که لزوما نهایت آن خروشیدن یا متهم کردن یا دعواهای لحاف ملانصرالدینی نباشد.