خیل عظیم طرفداران در رشتههای ورزشی مختلف - به خصوص فوتبال، موجب شده است تا همواره تیمهای پرطرفدار در مرکز توجه سیاستگذاران قرار داشته باشند و از ورزش به عنوان اهرمی برای کنترل و ایجاد محبوبیت استفاده کنند. هفته گذشته همراه با دوستی قدیمی بودم که همواره مرا به دلیل عشق پایانناپذیرم به فوتبال تخطئه میکند. به او گفتم و همیشه هم اعلام کردهام که «علت عاشق ز علتها جداست». من عاشق فوتبال هستم و این عشق از کودکی با من بوده است، اما به تأثیرات ورزش در دنیای امروز واقفم. در این گفتگوی کوتاه به موردی اشاره کردم که چگونه ورزش همواره مورد استفاده گرایشهای پوپولیستی بوده است و خواهد بود. مهمترین مثال به اسپانیای فرانکو برمیگردد که طبق قانون آن دوره اسپانیا تمامی روزنامههای اسپانیا موظف شدند تا دست کم یک صفحه ورزشی داشته باشند. چنین موردی به خوبی جایگاه ورزش برای تأثیرگذاری بر مردم را نشان میدهد.
سیاستهای فوتبالی در ایران در دو دوره خاتمی و احمدینژاد به خوبی نگرشهای دو فرد را به همین خوبی نشان میدهد. در دوره خاتمی تلاش شد تا فوتبال دو-قطبی ایران دچار تحول شود و قطبهای جدیدی وارد فوتبال ایران شدند که برخلاف جرقههای کوتاهمدت پیشین – مانند دارایی در تهران و تراکتورسازی در کشور - عملکرد طولانیمدت داشته باشند. به همین دلیل در دوره خاتمی دیدم که فوتبال ایران بطور کامل از حالت دو-قطبی به صورت چند-قطبی درآمد. تیمهای صنعتی مانند سپاهان و خصوصی مانند استقلال اهواز در چنین دورهای تولد دوباره یافتند. به شکلی مشهود حمایتهای مالی و قانونی از تیمهای پرطرفدار پایتخت کاهش یافت، به شکلی که استقلال و پیروزی (پرسپولیس) در چند فصل نه تنها کامیابی نداشتند که به سمت تضعیف و انحلال رفتند.
با ورود احمدینژاد و گرایشهای پوپولیستیاش دوباره شاهد توجه به تیمهای بزرگ و پرطرفدار پایتخت هستیم. دوباره جملات کلیشهای و غیرمنطقی «تقویت استقلال و پرسپولیس، تقویت تیم ملی است» شنیده میشود. پرسپولیس که مقروضترین تیم کشور است امکان پیدا میکند بازیکنانی گرد هم بیاورد که دست کم ده نفر از آنها در حد تیم ملی هستند و حبیب کاشانی در رأس کار قرار میگیرد که با توجه به «حراستی بودن» هم میتواند وجههای اسلامی – اخلاقی داشته باشد، هم مورد اعتماد سیاستگذاران کشور باشد و هم با توجه به نفوذ خود پولهای زیادی وارد باشگاه کند. استقلال هم مدیری قدیمی در باشگاه میآورد که به ولخرجی شهرت دارد و در میان هواداران به «فتحاللهزاده آبراموویچ» مشهور است. چنین تغییری یعنی آن که دوباره سیاستها به سمت تقویت این دو تیم، فوتبال دو-قطبی و گرایانیدن جوانان به سمت فوتبال و ورزش – به خصوص از نوع قهرمانی آن است. به نظر میرسد حضور بسیار پرتعداد تماشاگران بازی پیروزی – سپاهان نشان از همین موضوع دارد.

مارادونای 1990 اما، جریان دیگری دارد. در سال 1990، آرژانتین ستارههای خود را از دست داده بود و تا حدی با شانس و اقبال و هنرمندی چند بازیکن چون گویگوچهآ، کانیگیا و در رأس همه آنها دیهگو مارادونا به فینال مسابقات رفت. حرکت کودکانه کانیگیا در بازی نیمهنهایی باعث شد تا بازی فینال را از دست بدهد. دیهگو در فینال تنهای تنها بود. چشمها به او خیره مانده بود، اما پاسهایش یک به یک لو میرفت و اخراج دو بازیکن اثر خود را گذاشت؛ آرژانتین باخت و دیهگوی تنها گریست. اشکهای قهرمان تنها را همه دیدند. و میلیونها نفر نه برای باخت قهرمان که برای تنهایی قهرمان گریستند. اما تنهایی مارادونا در او جسارتی پدید آورد که به همگان بتازد و از هیچ نترسد.